31 Aug 2010

نظر يك رياضيدان در باره زن و مرد




اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يك =1 
اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يك صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =100
اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =1000

ولي اگر زماني عدد يك رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست 
پس ان انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت .

30 Aug 2010

لبخند زدن را فراموش نكنيد…




دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت . 
با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد. 
بعد از ظهر كه شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد 
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود . 
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ، 
با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. 
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.



خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های خانم؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً ادامه را نخوانید! و کلی با خودتون کیف کنید اما !..

..

27 Aug 2010

چشمهام

تو که چشمات خیلی قشنگه رنگه چشمهات  خیلی عجیبه 
تو که این همه نگاهت واسه  چشمهام گرم و نجیبه 

میدونستی که تو چشمهای تو رنگین کمون رو میشه دید 
میدونستی که چشمامی همه ارزوهامی 
میدونستی که همیشه تو همه لحظه هامی   


24 Aug 2010

هنرمندی با صدای جاویدان

حنا جهانفروز در تهران به دنيا آمد.هنگامی که حنا 12 ساله بود، خانواده او چهار سال پس از روی کارآمدن جمهوری اسلامی ایران ازتهران مهاجرت کردند

23 Aug 2010

WC

در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر
WC 
وجود دارد یا خیر؟

مدیر مدرسه تسلط کاملی به زبان انگلیسی نداشت، نزد کشیش محلی رفت و پرسید که
WC 

 به چه معنی است؟ کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است. (کلیسایی کوچک در کنار جاده) که بداند آیا کلیسایی کنار جاده، نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر؟

آنها ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.

جانم فدای همسر




فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت. بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد.

عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آن گاه چه خواهی کرد؟

ایستگاه...




چند سال پیش در امریکا ٬ پسری خانه پدری را ترک می کند و در شهر

دیگری مشغول عیاشی و خوشگذرانی می شود .این پسر بعد از چند

سال زندگی نکبت بار بالاخره از زندگی خود پشیمان می شود و

می خواهد به خانه پدرش برگردد .ولی خاطر جمع نبود که پدرش او

را خواهد پذیرفت .

19 Aug 2010

فيلمي از صحنه هاي جالب فوتبال

ما هم مثل شما فکر مي کرديم


اين داستان را چند سال پيش، يكي از دوستان عزيزم به نام علي قصّاب، معلّم رياضي و داراي مدال نقره جهاني در مسابقات رياضي برايم تعريف كرد:
یك دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.

پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه

17 Aug 2010

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین


مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین



شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.

وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

16 Aug 2010

شرلوک هلمز و صحرا نوردی


روزی شرلوک هلمز و هم‌کارش واتسون به صحرانوردی رفته بودند و شب را چادری زدند و زیر آن خوابیدند .
نیمه‌های شب هلمز بیدار شد و به آسمان نگاه کرد بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : به آسمان نگاه کن و به من بگو چه می‌بینی؟
واتسون گفت : میلیون‌ها ستاره می‌بینم .
هلمز گفت :  چه نتیجه‌ای می‌گیری؟

ارزش دوست خوب


يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

14 Aug 2010

آرامش سنگ یا برگ





 
 
 
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود
مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال
پریشانش شدو کنارش نشست
 
 
مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه
چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و
  نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟
 
مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب

به یاد خانه پدری





بافت قديم بوشهر، ساختار معماري ارزشمندي از دوره افشاريه در سواحل خليج فارس است. اين بافت به دليل ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد آن در ساختار شهري و معماري و همچنين استقرار كنسولگري‌هاي اروپايي در دوره قاجار از جمله معدود بافت‌هاي تاريخي كشور است. شهر قديم بوشهر در اصل، داراي 4 محله دهدشتي، شنبدي، كوتي و بهمني است كه مجموعا ساختار شهري منسجمي را در اين منطقه ارايه مي‌كند. از ظر معماري، ساختمان‌هاي سفيد رنگ دو طبقه، با شيشه‌هاي رنگي، متناسب با جهت وزش باد كه به ويژه در فصول گرم، هدايت باد و تلطيف هوا را ميسر مي‌ساخته، نمونه‌اي بي‌نظير از هوشمندي و ابتكار ايراني در معماري جنوب ايران است.


بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر


12 Aug 2010

what happened in my birth year?

In 1980, the world was a different place.

There was no Google yet. Or Yahoo. Or Facebook, for that matter.

In 1980, the year of your birth, the top selling movie was Star Wars Episode V: The Empire Strikes Back. People buying the popcorn in the cinema lobby had glazing eyes when looking at the poster.

Remember, that was before there were DVDs. People were indeed watching movies in the cinema, and not downloading them online. Imagine the packed seats, the laughter, the excitement, the novelty. And mostly all of that without 3D computer effects.

پيمانكار آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني


تعمير و نگهداري از كاخ سفيد بصورت يك مناقصه مطرح شد.
يك پيمانكار آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني در اين مناقصه شركت كردند.

پيمانكار آمريكايي پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 900 دلار اعلام كرد.
مسؤل كاخ سفيد دليل قيمت گذاري اش را پرسيد و وي در پاسخ گفت:
400 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 400 دلار بابت هزينه هاي كارگران و... + 100 دلار استفاده بنده.

..
پيمانكار مكزيكي هم پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 700 دلار اعلام كرد.

300 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 300 دلار بابت هزينه هاي كارگران و... + 100 دلار استفاده بنده.
..

9 Aug 2010

Meaningful Message


Just Scroll It Down One By One and read to know the Nice Meaningful Message

نخستين زن آواز خوان ايران


چشم به دهانش دوختم و پرسيدم: چه کار داري دختر خانم؟


گفت: مي‌خواهم بخوانم!

گفتم: اينجا يا اندروني؟


گفت: همينجا!

نمي‌دانستم چه بگويم. دور بر را نگاه کردم، هيچکس اعتراضي نداشت. به در ورودي اندروني نگاه

کردم. چند زني که سرشان را بيرون آورده بودند، گفتند : بزنيد، مي‌خواهد بخواند!

گفتم: کدام تصنيف را مي‌خواني؟

بلافاصله گفت: تصنيف نمي‌خوانم، آواز مي‌خوانم!

5 Aug 2010

پنج قانون طلايي



قانون طلايي اول:

بايد زني داشته باشيد که در کارهاي خانه کمک کند،خوب آشپزي کند، گردگيري کند...


قانون طلايي دوم:

بايد زني داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما رابخنداند، باعث فراموشي غصه شود...

قانون طلايي سوم:

بايد زني داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شمادروغ نميگويد....

قانون طلايي چهارم:

بايد زني داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد...

قانون طلايي پنجم:

خيلي خيلي مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگر بی خبر باشند

   

4 Aug 2010

دعوت سفارت آمريکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا


19 دیماه 1332 تهران

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد . 

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.

بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد. 

با تقديم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا 

************ ********* ********* ********* ********* ********

آيا مي دونيد قبر امير كبير كجاست ؟



اصلا تا حالا فكر كردين مزار اين بزرگمرد ايراني كجاست ؟



احتمال قريب به يقين نمي دونيد ... 

تعجبي نداره 

غصه هم نخوريد خيلي ها مثل شما هستند 

از جمله خود من كه تا همين چند هفته پيش نمي دونستم و كاملا اتفاقي اين موضوع رو فهميدم