23 Dec 2010

دلکوک ما






بــی هـمــگـان بــســر شــود، بی‌تــو بـسر نمی شود
بــی هـمــگـان بــســر شــود، بی‌تــو بـسر نمی شود    داغ تــو دارد ایـــــن دلــــم، جـای دگــر نمی شود
دیــده‌ي عــقــل مــست تو، چرخـه‌ي چرخ پست تو    گــوش طــرب بـه دسـت تو، بی‌تو بسر نمی شود
جــان ز تو جــوش می کنـد، دل ز تو نوش می کند    عــقــــل خـــروش می کـنـد، بی‌تو بسر نمی شود
خــمـر مـن و خـمــار مـن، بــاغ مـن و بـهــار مـن     خــــواب مــن و قــرار مــن، بی‌تو بسر نمی شود
جـــاه و جلال مـــن تویی، ملکــت و مال من تویی     آب زلال مـــــن تـــــویــــی، بی‌تو بسر نمی شود
گاه ســوی وفــــا روی، گاه ســـــوی جــــفــا روی     آن مــــنــــی کـــجــــا روی، بی‌تو بسر نمی شود
دل بنـــــهــد بـــر کنـــی، توبــه کـــنند بشــــکـــنی      ایـــن همه خود تـو می کـنی، بی‌تو بسر نمی شود
بی‌تو اگـــر بــــسر شـدی، زیـــر جهان زبــر شدی     بـــاغ ارم ســـــقــــر شــدی، بی‌تو بسر نمی شود
گر تو ســـری قـــدم شــوم، ور تو کـــفی علم شوم      ور بــــروی عــــدم شـــــوم، بی‌تو بسر نمی شود
خواب مـــرا ببســته ای ، نقـــش مرا بــشســـته ای     وز هــمـــه ام گـســـسته ای ، بی‌تو بسر نمی شود
گر تو نباشـــی یــار من، گــشـــت خراب کـار من     مونـــس و غمـــگـــسـار من، بی‌تو بسر نمی شود
بی تو نه زنده گی خوشم بی تو نه مرده گی خوشم     ســـر زغـــم تو چـون کــشم، بی‌تو بسر نمی شود
هر چــه بـــگویم ای سنــد، نیست جدا ز نیک و بد    هــم تــو بــگو به لـطف خود، بی‌تو بسر نمی شود

با سپس فراوان از : استاد بزرگ آواز ایران شجریان ، همایون ، حسین علیزاده و کلهر عزیز 

13 Dec 2010

How do I begin to tell you how honoured I am to have you in my life? Happy Birthday sweetheart. Happy Birthday Helia

I draw a circle, not a heart, around you
My wife, the one I love
Because a heart can break
But a circle goes on for ever.

Happy Birthday sweetheart. Happy Birthday Helia

10 Dec 2010

♥♥ Each Year I Fall In Love Again With You, Happy Anniversary ♥♥


When I first met you all those years ago,
I fell in love so fast, I knew right then,
You were the one and only one for me;
I'd never have to look for love again.
Each anniversary finds us happier;
You are my light--my moon, my star, my sun.
You show me what real love is all about,
You fill my life with pleasure, joy and fun.
As time goes by, our love grows stronger still.
You're the most amazing woman I ever knew.
I prize our anniversaries because
Each year I fall in love again with you.

7 Dec 2010

قبرس که گذشت

با تشکر ویژه از سام فروغی عزیز به خاطره کارگردانی این اثر هنری

29 Nov 2010

منو حالا نوازش کن



منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...



یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيداکند!

یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!


سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!


آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.



جرج برناردشاو



17 Nov 2010

امتحان فلسفه


يه روز يه استاد فلسفه مياد سر کلاس و به دانشجوهاش ميگه:


امروز ميخوام ازتون امتحان بگيرم ببينم درسهايي رو که تا حالا بهتون دادمو خوب ياد گرفتين يا نه...!
بعد يه صندلي مياره و ميذاره جلوي کلاس و به دانشجوها ميگه:
با توجه به مطالبي که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنيد که اين صندلي وجود نداره؟!


دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روي برگه...

بعد از چند لحظه يکي از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...
روزي که نمره ها اعلام شده بود، بالاترين نمره رو همون دانشجو گرفته بود !


اون فقط رو برگه اش يه جمله نوشته بود:


.
.
.
.

چرا هیچ کس دوست ندارد بند دوم مرغ سحر را بخواند؟


مرغ سحر نیازی به معرفی ندارد. سروده ای از محمدتقی بهار در دوران مشروطه که پس از آغاز حکومت رضا شاه به صورت ترانه اجرا شد. آهنگ این اثر، از مرتضی نی داوود، فوق العاده زیباست. آهنگ باو جود گیرایی زیر و بالای چندانی ندارد بنابراین حتی کسانی که با خوانندگی آشنایی ندارند می توانند آن را به راحتی بخوانند. اکثر خوانندگان نامی نیز اجرایی از مرغ سحر را به نام خود ثبت کرده اند که می توان به ملوک ضرابی، قمرالملوک وزیری، نادر گلچین، هنگامه اخوان، محمدرضا شجریان و نیز اجراهای متفاوتی از فرهاد، همای و محسن نامجو اشاره کرد

:آنچه تا کنون به عنوان مرغ سحر شنیده ایم عبارت است از بند اول این شعر

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار این قفس را بَر شِکَنُ و زیر و زِبَر کن

بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وَز نفسی عرصهٔ این خاک تیره را. پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است، ابر چشمم، ژاله‌بار است

این قفس، چون دلم، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نِگَه‌ ای تازه گل از این، بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن

Interview with god گفتگو با خدا

 
این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

16 Nov 2010

ملا و شراب فروش



 سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و
رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب
خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به
خاکستر تبدیل گردید.

10 Nov 2010

Shakespeare said :

Shakespeare said :
 
I always feel happy, You know why? Because I don't expect anything from anyone, Expectations always hurt.. Life is short.. So love your life.. Be happy.. And Keep smiling.. Just Live for yourself and

 

5 Nov 2010

ای آزادی آیا با زنجیر می‌آیی؟


ای شادی آزادی ! 
روزی که تو بازآیی
با این دل غم‌ پرورد
من با تو چه خواهم کرد 



غمهامان سنگین است
دلهامان خونین است
از سر تا پامان خون می‌بارد

صدای استاد شجریان  



ما سر تا پا زخمیم
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه توآماج بلا کردیم 




3 Nov 2010

قیمت معجزه

  
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

1 Nov 2010

دوست خوبي براي من باش



سعي كن حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهم تر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

29 Sept 2010

چرا آمریکای ها حریف احمدی نژاد نمیشوند

سه آمريکايي و سه ايراني
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند.
توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا
--

25 Sept 2010

قباله بهشت

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

16 Sept 2010

خردل


آورده اند كه در كنفرانس تهران روزي چرچيل، روزولت و استالين بعد از ميتينگ هاي پي در پي آن روز تاريخي، براي خوردن شام 


باهم نشسته بودند.


از راست به چپ : 
چرچيل - روزولت - استالين


در کنار میز یکی از سگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها

نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل

تند به این سگ داد؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل

جایگاه رفیع

 یك روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد

. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد.

 ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد.

 ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد . كه استراحت كند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد 

. وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام
كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت

13 Sept 2010

داستان طلاق


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی


جعبه کفش



زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یک دیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز، یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.


در همه این سال ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند. پیر مرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد

31 Aug 2010

نظر يك رياضيدان در باره زن و مرد




اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يك =1 
اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يك صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =100
اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يك ميگذاريم =1000

ولي اگر زماني عدد يك رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست 
پس ان انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت .

30 Aug 2010

لبخند زدن را فراموش نكنيد…




دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت . 
با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد. 
بعد از ظهر كه شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد 
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود . 
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ، 
با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. 
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.



خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

قابل توجه خواننده های خانم؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً ادامه را نخوانید! و کلی با خودتون کیف کنید اما !..

..

27 Aug 2010

چشمهام

تو که چشمات خیلی قشنگه رنگه چشمهات  خیلی عجیبه 
تو که این همه نگاهت واسه  چشمهام گرم و نجیبه 

میدونستی که تو چشمهای تو رنگین کمون رو میشه دید 
میدونستی که چشمامی همه ارزوهامی 
میدونستی که همیشه تو همه لحظه هامی   


24 Aug 2010

هنرمندی با صدای جاویدان

حنا جهانفروز در تهران به دنيا آمد.هنگامی که حنا 12 ساله بود، خانواده او چهار سال پس از روی کارآمدن جمهوری اسلامی ایران ازتهران مهاجرت کردند

23 Aug 2010

WC

در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر
WC 
وجود دارد یا خیر؟

مدیر مدرسه تسلط کاملی به زبان انگلیسی نداشت، نزد کشیش محلی رفت و پرسید که
WC 

 به چه معنی است؟ کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است. (کلیسایی کوچک در کنار جاده) که بداند آیا کلیسایی کنار جاده، نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر؟

آنها ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.

جانم فدای همسر




فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت. بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد.

عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیرو های فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آن گاه چه خواهی کرد؟

ایستگاه...




چند سال پیش در امریکا ٬ پسری خانه پدری را ترک می کند و در شهر

دیگری مشغول عیاشی و خوشگذرانی می شود .این پسر بعد از چند

سال زندگی نکبت بار بالاخره از زندگی خود پشیمان می شود و

می خواهد به خانه پدرش برگردد .ولی خاطر جمع نبود که پدرش او

را خواهد پذیرفت .

19 Aug 2010

فيلمي از صحنه هاي جالب فوتبال

ما هم مثل شما فکر مي کرديم


اين داستان را چند سال پيش، يكي از دوستان عزيزم به نام علي قصّاب، معلّم رياضي و داراي مدال نقره جهاني در مسابقات رياضي برايم تعريف كرد:
یك دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.

پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه

17 Aug 2010

مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین


مجموعه ای از حکایات ملا نصرالدین



شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.

وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

16 Aug 2010

شرلوک هلمز و صحرا نوردی


روزی شرلوک هلمز و هم‌کارش واتسون به صحرانوردی رفته بودند و شب را چادری زدند و زیر آن خوابیدند .
نیمه‌های شب هلمز بیدار شد و به آسمان نگاه کرد بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : به آسمان نگاه کن و به من بگو چه می‌بینی؟
واتسون گفت : میلیون‌ها ستاره می‌بینم .
هلمز گفت :  چه نتیجه‌ای می‌گیری؟

ارزش دوست خوب


يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..

14 Aug 2010

آرامش سنگ یا برگ





 
 
 
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود
مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال
پریشانش شدو کنارش نشست
 
 
مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه
چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و
  نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟
 
مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب

به یاد خانه پدری





بافت قديم بوشهر، ساختار معماري ارزشمندي از دوره افشاريه در سواحل خليج فارس است. اين بافت به دليل ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد آن در ساختار شهري و معماري و همچنين استقرار كنسولگري‌هاي اروپايي در دوره قاجار از جمله معدود بافت‌هاي تاريخي كشور است. شهر قديم بوشهر در اصل، داراي 4 محله دهدشتي، شنبدي، كوتي و بهمني است كه مجموعا ساختار شهري منسجمي را در اين منطقه ارايه مي‌كند. از ظر معماري، ساختمان‌هاي سفيد رنگ دو طبقه، با شيشه‌هاي رنگي، متناسب با جهت وزش باد كه به ويژه در فصول گرم، هدايت باد و تلطيف هوا را ميسر مي‌ساخته، نمونه‌اي بي‌نظير از هوشمندي و ابتكار ايراني در معماري جنوب ايران است.


بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر
بافت قدیم بوشهر


12 Aug 2010

what happened in my birth year?

In 1980, the world was a different place.

There was no Google yet. Or Yahoo. Or Facebook, for that matter.

In 1980, the year of your birth, the top selling movie was Star Wars Episode V: The Empire Strikes Back. People buying the popcorn in the cinema lobby had glazing eyes when looking at the poster.

Remember, that was before there were DVDs. People were indeed watching movies in the cinema, and not downloading them online. Imagine the packed seats, the laughter, the excitement, the novelty. And mostly all of that without 3D computer effects.

پيمانكار آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني


تعمير و نگهداري از كاخ سفيد بصورت يك مناقصه مطرح شد.
يك پيمانكار آمريكايي، يك مكزيكي و يك ايراني در اين مناقصه شركت كردند.

پيمانكار آمريكايي پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 900 دلار اعلام كرد.
مسؤل كاخ سفيد دليل قيمت گذاري اش را پرسيد و وي در پاسخ گفت:
400 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 400 دلار بابت هزينه هاي كارگران و... + 100 دلار استفاده بنده.

..
پيمانكار مكزيكي هم پس از بازديد محل و بررسي هزينه ها مبلغ پيشنهادي خود را 700 دلار اعلام كرد.

300 دلار بابت تهيه مواد اوليه + 300 دلار بابت هزينه هاي كارگران و... + 100 دلار استفاده بنده.
..

9 Aug 2010

Meaningful Message


Just Scroll It Down One By One and read to know the Nice Meaningful Message

نخستين زن آواز خوان ايران


چشم به دهانش دوختم و پرسيدم: چه کار داري دختر خانم؟


گفت: مي‌خواهم بخوانم!

گفتم: اينجا يا اندروني؟


گفت: همينجا!

نمي‌دانستم چه بگويم. دور بر را نگاه کردم، هيچکس اعتراضي نداشت. به در ورودي اندروني نگاه

کردم. چند زني که سرشان را بيرون آورده بودند، گفتند : بزنيد، مي‌خواهد بخواند!

گفتم: کدام تصنيف را مي‌خواني؟

بلافاصله گفت: تصنيف نمي‌خوانم، آواز مي‌خوانم!

5 Aug 2010

پنج قانون طلايي



قانون طلايي اول:

بايد زني داشته باشيد که در کارهاي خانه کمک کند،خوب آشپزي کند، گردگيري کند...


قانون طلايي دوم:

بايد زني داشته باشيد که سرگرمتان کند، شما رابخنداند، باعث فراموشي غصه شود...

قانون طلايي سوم:

بايد زني داشته باشيد که بتوانيد به او اطمينان کنيد و مطمئن باشيد هيچوقت به شمادروغ نميگويد....

قانون طلايي چهارم:

بايد زني داشته باشيد که در کنارش به آرامش برسيد و از بودن با او لذت ببريد...

قانون طلايي پنجم:

خيلي خيلي مهم است که اين چهار زن از وجود يکديگر بی خبر باشند

   

4 Aug 2010

دعوت سفارت آمريکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا


19 دیماه 1332 تهران

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد . 

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.

بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد. 

با تقديم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا 

************ ********* ********* ********* ********* ********

آيا مي دونيد قبر امير كبير كجاست ؟



اصلا تا حالا فكر كردين مزار اين بزرگمرد ايراني كجاست ؟



احتمال قريب به يقين نمي دونيد ... 

تعجبي نداره 

غصه هم نخوريد خيلي ها مثل شما هستند 

از جمله خود من كه تا همين چند هفته پيش نمي دونستم و كاملا اتفاقي اين موضوع رو فهميدم 

28 Jul 2010

محبت مادری 'باعث اعتماد به نفس می شود'


مادر و نوزاد

محققان می گویند کسانی که در دوره کودکی از محبت زیاد مادری برخوردار بوده اند در بزرگسالی بهتر می توانند از پس مشکلات و فشارهای روحی برآیند.
به نظر می رسد که بغل کردن، بوسیدن یا ابراز محبت لسانی باعث افزایش مقاومت روحی و عاطفی می شود.
این یافته، حاصل مطالعه به روی تقریبا 500 نفر در ایالت رود آیلند آمریکاست که در دوره کودکی و بزرگسالی موضوع تحقیق بودند.
براساس این گزارش در نشریه اپیدمی شناسی و بهداشت اجتماعی، پیوند محکم مادر و فرزند ممکن است نقشی کلیدی داشته باشد.

من و دندانپزشک


تاکنون پيشآمده که به فردى هم سن وسال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدرپير و شکسته نشده‌ام؟
اگرجوابتان مثبت است
از داستان زير خوشتان خواهد آمد: 


من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بوکه پيش او مى‌رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود وبه ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم.

ناگهان به يادم آمد که٣٠ سال پيش، دردوران دبيرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همين اسم درکلاس ما بود.

27 Jul 2010

مغايرتهای زمان ما



ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر 

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم 

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر 

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم 

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم 

26 Jul 2010

USE vs. LOVE دوست داشتن در مقابل استفاده كردن

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.
While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.


مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.


در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !
When the child saw his father with painful eyes he asked, 'Dad when will my fingers grow back?'


آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد
The man was so hurt and speechless; he went back to his car and kicked it a lot of times.

شناخت درون


اعتقاد ات تبتي ها به شناخت درون بسيار جالب است تا جايي كه اگر كسي زمان تولد خود را بدقت حتي به ساعت و ثانيه بداند تسلسل روح وي را در كالبد ها ي گذشته و آينده تشخيص خواهند داد.

اين؛يكي از آزمونهاي دلاي لاما( از كاهنان برجسته آنهاست ) است براي اين آزمون زمان بگذاريد

از آن لذت خواهيد برد

 دلاي لاما توصيه ميكند كه آن را بخوانيد چرا كه برايتان مفيد است

فقط 4 سوال

پاسخها روشنگر خواهند بود

صادق باشيد و پاسخها را پيشتر از جواب دادن نبينيد

ذهن همانند چتر ميماند وقتي خوب كار ميكند كه كاملا باز شود

تقلب نكنيد

 

آزمون خود شناسي

24 Jul 2010

من که حافظ را با این شعر شناختم

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها
حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها



23 Jul 2010

داستان زندگی امروز ما

مدیر: خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...
زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟
- اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز
!!زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن
!- این که شهریه نیست اسمش همیاریه!
زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس
دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!

علی‌ کنکوری


با چشای بی فروغ
میون راست و دروغ
خودمو گم می کنم
توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکا
بس که تو هم می دوه
دیگه فریاد منو
سایه مم نمی شنو

22 Jul 2010

مچ‌گیری مادر گونه


خانم کوثری برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام جنیفر زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود

21 Jul 2010

چرا خیابان جردن را جردن مینامند



دکتر ساموئل جردن و همسرش با جمعی از فارغ التحصیلان کالج البرز


عکس یادگاری در مقابل سالن مک کورمیک کالج آمریکایی تهران، در سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی


دکتر ساموئل مارتین جردن (به انگلیسی: Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران (دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.
دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می‌نامید و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگی در آمریکا در گذشت.

20 Jul 2010

باید‌ها و نباید‌های زندگانی

سه چیز در زندگی پایدار نیستند

رویاها
موفقیت‌ها
شانس


سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

زمان
گفتار
موقعیت


18 Jul 2010

این نوشته های کوتاه یک دنیا معنی دارد

پرويز شاپور


پرویز شاپورنویسنده ایرانی است. شهرت او به دلیل نگارش نوشته‌های کوتاه (اغلب تک خطی) است که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دارند.
در سال های ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوه خاله مادرش که پانزده سال از او کوچک ‌تر بود، ازدواج کرد. آنها اهواز را برای زندگی مشترک انتخاب کردند. در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱ پسرشان به نام کامیار متولد شد که فروغ دراشعار خود به اواشاره کرده، و شاپورنیز از«کامی» ب عنوان نام مستعار وی استفاده میکرده‌ است. رابطه زناشویی این دو به خاطر دخالت‌های نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید.

15 Jul 2010

الگوی زندگی‌ شما کی‌ خواهد بود - تست روانشناسی

تحقيقات اخير دانشمندان حاکي از آن است که مغز انسان از روابط رياضي براي 
ذخيره علايق و احساسات استفاده مي کند. 



بدون نگاه کردن به جواب ها، اين تست را انجام دهيد. 



 يک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنيد. 

 آنرا در عدد ۳ ضرب کنيد. 
 حاصل را بعلاوه ۳ کنيد. 
 دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنيد. 
 يک عدد ۲ يا ۳ رقمي بدست آورده ايد. 
 ارقام عدد خود را با هم جمع کنيد (مثلا اگر عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع 
کنيد) 

14 Jul 2010

حالا با من یک قهوه میخوری؟

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

تا حالا زندگي کردي؟


هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.