پل به عنوان عیدی یک اتومبیل از برادرش دریافت کرده بود. شب هنگامی که از محل کارش بیرون آمد با پسر بچه ای برخورد کرد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزد و آنرا تحسین میکرد.
وقتی پل نزدیک اتومبیل رسید پسر از او پرسید این ماشین مال شماست آقا؟؟؟
پل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت : برادرم آنرا به من عیدی داده است.
پسر با تعحب پرسید منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری ، بدون اینکه پولی بگیرد به شما داده است؟؟؟؟ ای کاش...........
پل کاملا میدانست که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او میخواست آرزو کند ای کاش او هم چنین برادری داشت...
اما آن پسر چه آرزویی میخواهد بکند!!!؟!! او میخواست آرزو کند ای کاش او هم چنین برادری داشت.
اما آنچه که پسر گفت تمام وجود پل را لرزاند ، ، ، ، ، ای کاش من هم چنین برادری بشوم...
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و بی مقدمه گفت : دوست داری با آن دور بزنیم؟!
- بله دوست دارم