27 May 2011

تو هماني که مي انديشي


کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.
يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد.

21 May 2011

ای دل شکایت​ها مکن




ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من


19 May 2011

پرتقالت متشکرم .


جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

سرنوشت یک زنبور



يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود
در يک چمنزاري خرها و زنبورها زندگي ميکردند.روزي از روزها خري براي خوردن علف به چمنزار ميآيد و مشغول خوردن ميشود.از قضا گل کوچکي را که زنبوري در بين گلهاي کوچکش مشغول مکيدن شيره بود، ميکند و زنبور بيچاره که خود را بين دندانهاي خر اسير و مردني ميبيند، زبان خر را نيش ميزند و تا خر دهان باز ميکند او نيز از لاي دندانهايش بيرون ميپرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد ميکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال 
ميکند. زنبور به کندويشان پناه ميبرد.

12 May 2011

In Prison...At Work (joke)

IN PRISON...you spend the majority of your time in an 8x10 cell. 
AT WORK...you spend most of your time in a 6x8 cubicle.

IN PRISON...you get three meals a day.
AT WORK...you only get a break for one meal and you have to pay for it.

IN PRISON...you get time off for good behavior.
AT WORK...you get rewarded for good behavior with more work.

IN PRISON...a guard locks and unlocks all the doors for you.
AT WORK...you must carry around a security card and unlock and open all the doors yourself.

10 May 2011

«مهم‌ترين بخش»


در گذشته مادرم مكرراً از من مي‌پرسيد چه قسمتي از بدن مهم است؟ در آن سال‌ها حدس‌هايي مي‌زدم و فكر مي‌كردم درست است.
وقتي جوان بودم فكر مي‌كردم شنوايي براي انسان مهم است، در نتيجه به مادرم گفتم: «مادر گوش‌ها مهم هستند». او جواب داد: «نه، چندان مهم نيستند، چون خيلي از مردم كر هستند. ولي به فكر كردنت ادامه بده چرا كه اين سؤال را دوباره از تو خواهم كرد».
چند سالي گذشت و دوباره از من سؤال كرد. همانند گذشته، سعي كردم جواب درستي بدهم. به اين دليل به او گفتم: «مادر، بينايي براي همه مهم است، پس چشم‌هاي ما مهم‌ترين عضو بدنند». او نگاهي به من كرد و گفت: «يادگيري تو سريع است، ولي جواب اين سؤال اين نيست، زيرا كه بسياري از مردم كورند».
از اين سؤال گيج شده بودم. به تحصيلاتم ادامه دادم. مادم هر از چند سال دوباره سؤالش را تكرار مي‌كرد، ولي 
هميشه جوابش اين بود: «نه، ولي پسرم، هر سال باهوش‌تر مي‌شوي».

بزرگ‌ترین دارایی شما این است که بتوانید بیش از دیگران مقاومت کنید.


پيروزي يعني مداومت
« مداومت، آن کیفیت مهمي است 
که پیروزی‌تان را تضمین می‌کند ».

در سال 1895 آمریکا گرفتار یک کسادی وحشتناک بود. مردی که در « میدوست » زندگی می‌کرد، در جریان این بحران هتلش را از دست داد. او تصمیم گرفت کتابی بنویسد و به دیگران انگیزه و الهام بدهد تا به رغم دشواری که مردم با آن روبه‌رو بودند، تلاش خود را ادامه بدهند.
اسم او « اوریسون سوئت ماردن » بود. او اتاقی برای خود اجاره کرد و یک سال تمام شبانه روز به کار نوشتن این کتاب پرداخت. اسم کتاب را « حرکت به جلو » انتخاب کرد. شبی سرانجام آخرین صفحه کتابش را به انتها برد و خسته و گرسنه به خیابان رفت تا در یک کافه کوچک غذایی بخورد. در حالی که در حال صرف غذا بود، اتاقش آتش گرفت و کتابش که بالغ بر هشتصد صفحه بود در آتش سوخت.

چهار فصل زندگی ..............................



مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد كه در فاصله

اي دور از خانه اش روييده بود. 

پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به كنار

درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست كه بر اساس آنچه ديده بودند درخت را

توصيف كنند.

پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و درهم پيچيده. 

پسر دوم گفت: نه ... درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شكفتن. 

پسر سوم گفت: نه ... درختي بود سرشار از شكوفه هاي زيبا و عطر آگين ... و

باشكوهترين صحنه اي بود كه تا به امروز ديده ام. 

پسر چهارم گفت: نه !!! درخت بالغي بود پر از ميوه ها ... پراز زندگي و زايش! 

قدر این خاطره را دریابیم.


شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

9 May 2011

کدام یک برایتان مهمتر است!



پل به عنوان عیدی یک اتومبیل از برادرش دریافت کرده بود. شب هنگامی که از محل کارش بیرون آمد با پسر بچه ای برخورد کرد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزد و آنرا تحسین میکرد.
وقتی پل نزدیک اتومبیل رسید پسر از او پرسید این ماشین مال شماست آقا؟؟؟
پل سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت : برادرم آنرا به من عیدی داده است.
پسر با تعحب پرسید منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری ، بدون اینکه پولی بگیرد به شما داده است؟؟؟؟ ای کاش...........
پل کاملا میدانست که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او میخواست آرزو کند ای کاش او هم چنین برادری داشت...
اما آن پسر چه آرزویی میخواهد بکند!!!؟!! او میخواست آرزو کند ای کاش او هم چنین برادری داشت.
اما آنچه که پسر گفت تمام وجود پل را لرزاند ، ، ، ، ، ای کاش من هم چنین برادری بشوم...
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و بی مقدمه گفت : دوست داری با آن دور بزنیم؟!
- بله دوست دارم

5 May 2011

جلوگیری از مزاحمت صفحه فیلترینگ

صفحه فیلترینگ صفحه ای آشنا برای کاربران ایرانی است. صفحه ای که در سال اخیر  با تغییراتی همراه بوده است و یکی از بدترین تغییرات این صفحه استفاده از جاوا اسکریپت و تغییر اجباری آدرس مرورگر و فرستادن کاربر به سایت پیوندهاست.  این جاوا اسکرپیت و تغییر اجباری باعث مشکلات متعددی برای کاربران می شود و فرض کنید حتی اگر شما مستقیما به سایتی فیلتر شده نرفته باشید و اگر سایتی که در حال مطالعه محتوا یا کار با آن هستند در فریم یا  اسکریپت از سایتهای دیگر استفاده کند مثلا تبلیغاتی نمایش دهد یا درخواستی برای نمایش اعضای سایت خود در فیس بوک یا تویتر نشان دهد باز هم این صفحه فیلترینگ نمایش و کاربر به صفحه پیوندها فرستاده می شود و تنها دلیلی که کاربران ایرانی آنچنان ای مزاحمت را حس نمی کنند Pop-up Blocker مرورگر است.
این تغییر اجباری آدرس مرورگر اگر برای کاربر ایرانی مشکل ساز است برای سایت پیوندها منفعت داشته و باعث افزایش ترافیک آن شده است در حالیکه عملا کاربران به خواسته خود وارد این سایت نشده اند.

3 May 2011

Lessons of life



A wise man once sat in the audience & cracked a joke.
All laughed like crazy. After a moment he cracked the same joke again and a little less people laughed this time. 

He cracked the same joke again & again, when there was no laughter in the crowd,
he smiled and said:
"When u can't laugh on the same joke again & again, then why do u keep crying over the same thing over and over again.

2 May 2011

داستانی آموزنده ..............................!





یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.

از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت

سال طول کشید تابرای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.

در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو

تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که

نمک نیاوردند!