31 Jan 2011

از طریق جی‌میل به پروفایل فیس‌بوک خود دسترسی پیدا کنید

 


جی‌میل دارای یک خصیصه فوق‌العاده  Labمی باشد که امکان اضافه کردن ابزار iGoogle یا هر ابزاری را بوسیله تکنولوژی سوم شخص در صندوق نامه های ورودی جی میل شما می دهد . این کار به شما اجازه می دهد که هرگونه خصیصه یا کاربردی رامانند Google Docs ، Twitter ، sticky notes ، در حساب کاربری جی‌میل خود لیست و اضافه کنید . چنین ابزاری برای فیس‌بوک توسط iBuno  ایجاد شده است .
http://hosting.gmodules.com/ig/gadgets/file/104971404861070329537/facebook.xml

  1. وارد حساب کاربری جی‌میل خود شوید و بر رو روی لینک “settings”  در گوشه بالا سمت راست کلیک کنید .
  2. بر روی “Labs” کلیک کنید ، گزینه “Add any gadget by URL” را پیدا کنید . این گزینه را فعال کنید و تغییرات را ذخیره کنید .
  3. دوباره به “Settings” باز گردید در آنجا شما “Gadgets” را پیدا خواهید کرد . روی آن کلیک کنید .
  4. در قسمت Add URL ، URL زیر را کپی کنید .
http://hosting.gmodules.com/ig/gadgets/file/104971404861070329537/facebook.xml
و روی Add کلیک کنید .
۵٫ گزینه جدید “Facebook” در زیر “Chat” در سایدبار سمت چپ حساب کاربری جی‌میلتان ظاهر خواهد شد . بر روی لینک “expand” کلیک کنید تا واسط فیس‌بوک باز شود .
۶٫ بوسیله واسط فیس بوک وارد حساب کاربری فیس‌بوک خود شوید و برای دسترسی ابزار جی‌میل به پروفایل فیس‌بوک خودتان ، بر روی گزینه “Allow” کلیک کنید .
۷٫ الان شما می توانید از طریق جی‌میل به پروفایل فیس‌بوکتان دسترسی پیدا کرده، وضعیت کاربری خود را بروزرسانی کرده و همچنین بروزرسانی‌های جدید را پست کنید .

منبع: instantfundas

30 Jan 2011

Fragile

If blood will flow when fresh and steel are one
Drying in the color of the evening sun
Tomorrow's rain will wash the stains away
But something in our minds will always stay

27 Jan 2011

No comment


25 Surprising Things That Google Knows About You


Google is the go-to provider of many things online-search, email, maps,
and more. But have you ever stopped to consider all of the information
you’re sharing with Google?


26 Jan 2011

آنچه فرزندانمان بايد بدانند :




آیا میدانید : حذف بخش هخامنش از کتاب درسی تاریخ به تصویب رسید؟

آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش کبیر را نمیشناسند؟

آیا میدانید : 29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر است و این روز فقط در تقویم ایران نیست؟

آیا میدانید : چند سال دیگر ، با نابودی کامل تخت جمشید باید سپاسگذار کشورهایی چون فرانسه باشیم که چندی از تخت جمشید را در موزه های خود حفظ کردند.

آیا میدانید: اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت ۴۰سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد.

20 Jan 2011

How to succeed ( چگونه موفق شویم)


PLAN while others are playing
(برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردنند)

STUDY while others are sleeping
(مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

DECIDE while others are delaying
(تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)

PREPARE while others are daydreaming
(خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

BEGIN while others are procrastinating
(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

WORK while others are wishing
(کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردنند)


SAVE while others are wasting
(صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردنند)
 
LISTEN while others are talking
(گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند)

SMILE while others are frowning
(لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)


PERSIST while others are quitting
(پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردنند)

شکار میمون


در جائی خواندم که: بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدینصورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند . سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.

میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی جمع می کند و توی قفس می اندازد.

19 Jan 2011

قهوه ی تلخ برای هموطنان خارج از کشور

دانلود قسمت های 34 و 35 و 36 قهوه ی تلخ برای هموطنان خارج از کشور




بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب

این سریال برای دوستانی قرار میگیره که نمی تونن بخرن . مخصوصا هموطنان خارج از ایران

دانلود کردن یا نکردن این سریال توسط دوستانی که می تونن بخرن به من هیچ ربطی نداره و این بر می گرده به فرهنگ و نوع تفکر هر شخص

با تشکر از مسعود عزیز بخاطر لینک ها
DVD Quality = با کیفیت دی وی دی


  


‏دانلود فیلم های روز دنیا

8 Jan 2011

لس آنجلسی ها و تهرانجلسی ها

لس آنجلسی ها و تهرانجلسی ها
بسیاری از سوء تفاهمات در گفتگوی ایرانیان داخل و خارج، ناشی از سوء تفاهمات زبانی و تغییرات زبانی است

ویدئوی مهران مدیری در به طنز کشیدن تلویزیون های لس آنجلسی، منتشر شد و در کنار استقبالی که از آن به عمل آمد، موجی از انتقادات را هم ایجاد کرد. به نظر می رسد که نه این شیوه انتقاد کردن از تلویزیون های لس آنجلسی اتفاق تازه ای است، نه انتقاد از تلویزیون و برنامه های آن کار تازه ای در کارهای گروه مهران مدیری باشد. مهران مدیری اولین بار در نقش مقلد مرحوم " منوچهر نوذری" برنامه او را به نام " مسابقه هفته" که یک مسابقه موفق تلویزیونی بود، به طنز کشید و چنان کارش موفق بود که باعث دلخوری شدید منوچهر نوذری شد و حتی برنامه او نیز با وقفه مواجه شد. این در حالی بود که نوذری بارها مورد تائید رهبر کشور قرار گرفته بود و از سوی او نیز جایزه ای دریافت کرده بود. حتی افراد محبوبی مانند شهرام ناظری و علیرضا افتخاری و بسیاری از سیاستمداران و چهره های تلویزیون جمهوری اسلامی نیز توسط گروه طنزسازان تلویزیونی به شوخی گرفته شدند و این اتفاق اصلا رخداد جدیدی نبود. حتی به تمسخر گرفتن تلویزیون های لس آنجلسی توسط گروههای دیگر تلویزیونی ایران نیز برای نخستین بار نبود که اتفاق می افتاد. اما شاید متمرکز شدن روی چند برنامه خاص و بخصوص اینکه این برنامه ها به شیوه ای ساخته شده بود که از بسیاری از خط قرمز های جمهوری اسلامی نیز عبور می کرد، طبعا باعث تمرکز بیشتر توجه روی این برنامه شد. از همه مهم تر اینکه چنین برنامه ای نه به عنوان برنامه ای از سوی صدا و سیمای دولتی ایران، بلکه از سوی گروه برنامه سازانی منتشر شد که به عنوان گروه مهران مدیری شناخته می شوند و انتشار برنامه نیز در اینترنت صورت گرفت.

هجو کردن دیگران و به تمسخر کشیدن آنان، یکی از برنامه های طبیعی همه تلویزیون ها در جهان است، در طول هشت سال دولت جورج بوش، در همه دولت های معتبر اروپایی ساخت برنامه های عروسکی و زنده که به تمسخر رهبران بزرگ جهان می پردازد، شیوه ای معمول و رایج است. این هجو زمانی منطق درست و پذیرش واقعی بیشتری می یابد که ریشه در واقعیت داشته باشد. وقتی رهبری مانند خامنه ای در هر جمله اش یکی دوبار از کلمه " دشمن" استفاده می کند، طبیعی است که انتشار یک ویدئوکلیپ که متکی بر همین واقعیت است، موفق می شود، یا وقتی که احمدی نژاد دروغ می گوید ساخت صدها ویدئوکلیپ در مورد دروغ گفتن وی کاملا جا می افتد و مردم آن را می پذیرند. در مورد برنامه مهران مدیری اتفاقا علت موفقیت این برنامه درست بودن اکثر شوخی ها و عینیت داشتن آنهاست.

وقتی بیست شبکه لس آنجلسی که زبان فارسی را نابود می کنند و دائما آن را ویران می کنند، وجود دارد، وقتی در یک برنامه تلویزیونی مجری تلویزیون کارش فحاشی به مخاطبان و مخالفان است و از شنیع ترین رفتارها در مقابل دوربین استفاده می کند. وقتی شبکه ای فحش های چارواداری را مثل نقل و نبات بر سر مردم می ریزند، اتفاقا کار مدیری هجو نیست، چرا که اغراقی انجام نداده است، فقط بخشی از فحاشی که در این تلویزیون ها رایج است و در داخل کشور با عبور از خط قرمز های فراوان می توان گفت، می گوید. مگر دروغی گفته شده است؟ مگر مصاحبه فلان زن خواننده با فلان مجری تلویزیونی چند سال قبل دقیقا با همین ادا و اطوارها صورت نگرفت؟ مگر بخش وسیعی از مردمی که در ایران و بیرون ایران زندگی می کنند به دلیل همین رفتارهای شنیع، غیر حرفه ای، دروغ گوئی ها و دشمنی همین شبکه های تلویزیونی با مردم ایران و نه با حکومت، از دیدن آن خودداری نمی کنند و بسیاری از آنها ترجیح نمی دهند همان شبکه حال به هم زن ضرغامی را نگاه کنند تا خود را به دست یک مشت عقب مانده بی سواد بسپارند که هنوز نمی خواهند بفهمند چه بخواهند و چه نخواهند، سی سال گذشته است و دیگر ایران به سی سال قبل برنمی گردد.

واقعیت این است که شبکه های لس آنجلسی، تاکید می کنم که منظورم همه شبکه های تلویزیونی مخالفان نیست، بارها و بارها با انتخاب مردمی که داخل ایران زندگی می کنند مخالفت نکرده اند، مگر آنها در مقابل خاتمی بدترین اهانت ها را نکردند، مگر موسوی را دائما مورد هجوم قرار ندادند؟ مگر همین شبکه های لس آنجلسی به زندانیانی که سالها زندان استبداد جمهوری اسلامی را تحمل کردند، افرادی مثل گنجی و سازگارا و حجاریان و سایرین اتهام نمی زنند و نمی زدند که این افراد مهره های جمهوری اسلامی هستند. خدمتی که شبکه های لس آنجلسی در ضربه زدن به جنبش آزادی ایران، به استبداد کردند کمابیش شبیه کاری است که تلویزیون ضرغامی کرده است.

تلویزیون های لس آنجلسی به دلایل مختلفی مورد قبول و پسند مردم ایران، چه آنها که در داخل زندگی می کنند چه آنها که بیرون ایران زندگی می کنند، نیست. مهم ترین دلیل این موضوع ناهمزبانی آنان با مردم ایران است. آنها دائما زبان فارسی را با لودگی و به زشتی سخن می گویند، بخش اعظم گفتار و افکار آنها مخالف صریح عرف و اعتقادات مردم ایران است. اصلا چه کسی حق دارد به اسم دفاع از ایران زشت ترین اندیشه های نژاد پرستانه را علیه یک میلیارد مردم عرب و زشت ترین و رکیک ترین الفاظ را علیه افکار دینی و اعتقادات دینی مردم بکار ببرد. اگر همین گفته های زشت و بی پایه مجریان این شبکه ها به زبان عربی یا انگلیسی یا فرانسه منتشر شود، مسلمانان جهان آنها را نابود می کنند، و این موضوع هیچ ربطی به عقب ماندگی مسلمانان ندارد. اصلا چه کسی حق می دهد یک دیوانه روانی در اتاقش در لندن یا لس آنجلس بنشیند و از صبح تا شب به پیامبران و ائمه ای که مردم به آنها اعتقاد دارند، فحاشی کند. من یک بار برای کار به دفتر دویچه وله رفتم و با مدیر بخش خاورمیانه آن صحبت کردم و پرسیدم خط قرمز شما کجاست؟ و چیست؟ گفت خط قرمز ما عرف اجتماعی است. وقتی حقوق بشر حکم می کند که افراد حق دارند اعتقاد دینی شان را انتخاب کنند، شما چطور می توانید به خودتان حق بدهید و به اعتقادات درست یا غلط یک گروه میلیاردی از مردم توهین کنید. ای کاش توهین کنندگان در این شبکه ها از اندک سوادی برخوردار بودند تا آدم حداقل آن را نشانه آزادی فکر می دانست. شبکه ای که نیم ساعت از وقت خودش را به فلان اقلیت دینی یا فلان روحانی شیعه اجاره می دهد تا هر خرافه ای می خواهند بگویند، چگونه می تواند در بقیه وقت خود به اعتقادات عمومی و اندیشه مردم اهانت کند.

برخی از دوستان من انتقاد می کنند که چرا گروه مدیری به جای انتقاد از حکومت، از مخالفان آن انتقاد می کنند؟ به نظر من این سووالی بیهوده است، چرا که اولا گروه مدیری در طی سالیان مختلف به اشکال مختلف از دولتهای مختلف درون ایران انتقاد کردند، البته جز دولتهای مردمی. و نکته دیگر اینکه اصلا و اساسا گروه مورد انتقاد اصلا مخالف حکومت ایران نیستند. وقتی مجری شبکه لس آنجلسی به ایران سفر می کند و بی مشکل بازمی گردد، ولی آن کسی که از سوی مجریان لس آنجلسی متهم به مزدوری جمهوری اسلامی شده، در فرودگاه دستگیر می شود، دروغی آشکار پیش چشم مان شکل می گیرد. اما رنجی که می بریم یکی دو تا نیست. مشکل بسیار بزرگ عموم ایرانیان این است که تصویر عمومی ملت ایران یا توسط تلویزیون جمهوری اسلامی مخدوش می شود، یا توسط تلویزیون های لس آنجلسی. نه مردمی که در ایران زندگی می کنند آن هستند که صدا و سیمای ضرغامی نشان می دهد، نه مردمی که بیرون ایران زندگی می کنند، چهره ای دارند که در شبکه های لس آنجلسی می بینیم. اولا بخاطر آزادی پخش تلویزیون در ایالات متحده آمریکا بخش اعظم ایرانیان مهاجر که هر کدام به دلیلی در غربت یا گرفتارند یا آن را انتخاب کرده اند، و در جایی غیر از آمریکا و انگلیس زندگی می کنند تصویر تلویزیونی ندارند. از سوی دیگر اصولا بخش اعظم ایرانیانی که یا مشغول تحصیل اند یا مشغول کار، اصولا خودشان هم از تلویزیون های لس آنجلسی استفاده نمی کنند. مهم ترین گروه کسانی هستند که در فرنگ درس می خوانند و امیدوارند پس از پایان تحصیل بتوانند به ایران بازگردند و زندگی شان را ادامه دهند. این گروه از ده کیلومتری اپوزیسیون لس آنجلسی هم عبور نمی کنند.

این جمله را من در اکثر شهرهایی که سخنرانی داشتم از برگزار کنندگان برنامه هایم شنیده ام که گفته اند " این افرادی که امشب اینجا آمدند ما تا به حال ندیده بودیم." واقعیت این است که نسل جدید مهاجران دارد جای نسل قبلی را می گیرد. نسل قبلی در حالی که نه توانسته فرهنگ سی سال قبل ایران را رها کند و نه فرهنگ امروز فرنگ را بگیرد، در حال مضمحل شدن و تمام شدن است. تلویزیون های لس آنجلسی نماینده آن گروهی از ایرانیان بیرون هستند که مطمئن اند که تا آخر عمر در فرنگ زندگی خواهند کرد، جز برای دیدن اقوام یا خوشگذرانی ارزان به ایران نخواهند رفت و اکثر آنها با بهبود شرایط ایران مخالفند، چون فلسفه وجود خود در فرنگ را از دست می دهند. در رویای بسیاری از آنان مردی هست که خواهد آمد و خواهد گفت که همه این 32 سال خواب بود و امروز 23 بهمن 1357 است و دلار هنوز هفت تومان است و قس علیهذا.

اما باید بگویم که استبداد عامل همه این فلاکت است. استبداد است که باعث آواره شدن صدها هزار ایرانی در سال 57 شد و اگر آنان هنوز وسوسه ایران را دارند و به این سوی جهان عادت کرده اند، شاید به دلیل سدهای مختلفی است که دولت موجود در مقابل شان بسته است. استبداد عامل فرار دهها هزار ایرانی از مخالفان سیاسی از سال 1360 تا 1367 است، کسانی که نه می خواستند و نه در سرنوشت شان لحظه ای گمان می کردند که پای شان به تهران برسد، چه برسد به اینکه شهروند فرانکفورت بمیرند. استبداد شرایط را چنان تنگ کرد که بخش وسیعی از باهوش ترین فرزندان این کشور برای تحصیل به همه جای دنیا رفتند و پس از دوره ای زندگی و تحصیل چنان به آزادی خو گرفتند که دیگر بازگشت برایشان دشوار شده است. و استبداد باعث شد بخشی از روزنامه نگاران و دگراندیشان و مخالفان سیاسی در دوازده سال گذشته کشور را به سوی فرنگ ترک کنند.

بسیاری از آنان که ایران را به زور و اجبار ترک کردند، هنوز آخرین تصویرشان از ایران همان تصویری است که در ذهن دارند. و بسیاری از آنان که در داخل ایران زندگی می کنند، تصویرشان از فرنگ خلاصه می شود از همان چیزی که یا صدا و سیمای دروغین ضرغامی می گوید، یا صدا و سیمای دروغین لس آنجلسی ها. این وسط یک فاصله زبانی نیز وجود دارد. زبان فارسی در سی سال گذشته تغییر کرده است، مثل جمعیت ایران که در سی سال گذشته کاملا تغییر کرده است. بسیاری از سوء تفاهمات در گفتگوی ایرانیان داخل و خارج، ناشی از سوء تفاهمات زبانی و تغییرات زبانی است. وقتی فلان بچه سال 1389 اصفهان می گوید حالشو ببر، آقای لس آنجلسی مدل 57 فکر می کند مادرش مورد سوء قصد قرار گرفته است. و شاید مهم ترین بخش تراژیک داستان، حسادت دو رقیبی باشد که معشوق شان در بغل آن دیگری است، بقول مسعود بهنود بسیاری از ایرانیان داخل کشور آزادی را می خواهند که زیر دست و پای ایرانی های بیرون کشور ریخته است و بسیاری از ایرانیان بیرون کشور، معشوق شان ایران است که در دست مردمی است که در داخل کشور زندگی می کنند. چه کسی دوستی دو رقیب را دیده است؟

5 Jan 2011

روزگار ناخوش



یک، رضا پهلوی در سال 1299 در یک کودتای آرام حکومت ایران را در دست گرفت. زمانی که پادشاه ایران شد، احمد شاه قاجار جوانکی بود که نه حکومت را دوست می داشت و نه حال و حوصله درگیری در یک کشور بلاتکلیف را داشت؛ کشوری که شمالش قلمرو روس های تازه به سوسیالیسم رسیده بود و جنوبش قلمرو ارتش انگلیس. رضا خان بی سواد، نظامی، ساده دل و چنانکه نقل شده تا مدتها خودش هم نمی دانست کودتا کرده است. وقتی سید ضیاء کابینه سیاه را تشکیل داد و دولت را به دست گرفت، رضا خان می دانست که باید با زور همه چیز را درست کند. او پنج سال بعد حکومت را در حالی در اختیار گرفت که هیچ مدعی جدی برای حکومت وجود نداشت. می گویند که او را انگلیسی ها سرکار آوردند، اگر چنین چیزی اثبات شود، ارادت من به انگلیس دو چندان می شود. اما گمان من این است که همه چیز به تصادف رخ داد. اصلا چیزی به اسم حکومت وجود نداشت که کسی بخواهد آن را به دست بگیرد. از سال 1304 یا 1305 که رضا پهلوی پادشاه ایران شد، دو خواسته انقلاب مشروطه که تجدد و ترقی بود اجرا کرد و یکی دیگر که آزادی بود را به محاق امنیت گذاشت. در آن شانزده سال، رضا خان بزرگترین خدمت ها را به تاریخ ایران کرد. مخالف حکومت روحانیت بود، اما خودش گل به سر می مالید و به زیارت امام رضا می رفت، در خانواده ای سنتی بزرگ شده بود، اما حجاب را در ایران غیرقانونی اعلام کرد، بی سواد بود، اما بهترین فرزندان کشور را برای تحصیل به فرنگ فرستاد و بهترین و بزرگترین دانشگاه ممکن را در ایران ساخت. مهم ترین پروژه های عمرانی را بدون کمک کشورهای خارجی به ثمر رساند و اقتصاد، بهداشت، نظام اداری، آموزش و سیستم اجتماعی ایران را در آن شانزده سال به اندازه پنجاه سال جلو برد. خدایش بیامرزد که حتی اگر پنج شش سالی دیکتاتوری کرد، ده سالی با تمام وجودش به ایران خدمت کرد. بخش اعظم مخالفان او حق حرف زدن نداشتند ولی کمتر از دیگران آدم کشت و بیشتر از دیگران به اهل فکر و خردمندان فرصت خدمت به کشور را داد. وقتی توافق شد از ایران برود، رفت به غربت و در ژوهانسبورگ، ناکجاآبادی که نه ربطی به ایران داشت و نه جایی برای خوشگذرانی بود، ماند تا مرد.

دو، محمدرضا پهلوی جوانکی بود، وقتی که حکومت را در دست گرفت. با وجود آنکه همگان می دانستند پدرش مردی بزرگ بود و فارغ از چند و چون زمانه خدماتی بزرگ به ایران کرده است، اما حتی پسر نیز به پدر حرمت نگذاشت و در آن هیاهوی توده ای بازی 1320 تا 1332 هرگز به بزرگی از پدر یاد نکرد. محمد رضا پهلوی در همان آغاز حکومتش دولتی مخالف خود را تحمل کرد. مصدق را که سن پدر بزرگش را داشت، به عنوان نخست وزیر پذیرفت، دو سه بار وقتی احساس خطر کرد از ایران فرار کرد و به سفر رفت و تا 1335 که هنوز به چهل سالگی نرسیده بود، هنوز آدمی بود که می توانست مخالفانش را تحمل کند. کم کم صندلی قدرت او را به استبداد نزدیک کرد و دشمنان احمقی که بی سواد تر و کم دانش تر از دولتش بودند، او را بر استبداد مصر تر کرد. شاید سال 1340 تا 1350 بنا به نوشته های کم نظیر امیر اسدالله علم ایران بهترین و درست ترین راههای پیشرفت و ترقی را طی کرد. در این ده سال، دولت امیرعباس هویدا که خود از مخالفان حکومت و روشنفکران بود، قدرت را به دست گرفت، و سعی کرد دولتی کارآمد ایجاد کند و همین را کرد. شاید همه ایرانیان پیشرفت فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی کشور در سالهای 1340 تا 1355 را مدیون هویدا، فرح پهلوی و محمدرضا پهلوی هستند. وقتی روزهای انقلاب رسید، گفته می شد محمدرضا پهلوی صدها هزار نفر را به زندان سیاسی افکنده و دهها هزار نفر را کشته است، اما این دروغی بزرگ بود. کاش دشمنانش یک بار با او و بزرگان حکومتش به گفتگو نشسته بودند تا معلوم می شد کدام یک به رستگاری ایران و سرنوشت بهتر ایران فکر می کنند. محمدرضا پهلوی بتدریج دچار خودخواهی غریبی شد، حتی مشاوری مثل فرح پهلوی نیز نمی توانست کاری بکند، امیر عباس هویدا هم گوئی ترجیح می داد یا می دانست که جز عمل در حوزه بهبود وضع اجتماعی و فرهنگی و بین المللی ایران کاری نمی تواند بکند. محمدرضا پهلوی یک چیز را نمی دانست، او نمی دانست که تیراژ نشریه ای وزین و پر محتوا و روشنفکرانه مثل تماشا به ده هزار نسخه نمی رسد، تیراژ نشریه عامه پسندی مثل زن روز و جوانان به سی هزار نسخه نمی رسد، اما تیراژ نشریه سطحی به نام " مکتب اسلام" در حدود 400 هزار نسخه بود. نشریه ای که فقط به مسائل ساده ای در مورد نماز و روزه می پرداخت و گاهی مقالاتی از ماکس پلانک و فلاماریون را به عنوان دانشمندان خداشناس غربی منتشر می کرد. گفته می شود محمدرضا پهلوی تصمیم گرفته بود که انتخابات آزاد را برای مجلس بعدی که هرگز تشکیل نشد برگزار کند، این گفته هرگز اثبات نشد. می گویند محمدرضا پهلوی چنان احساس غرور می کرد که فرنگی ها او را برداشتند تا قدرت بزرگی در منطقه تشکیل نشود. این نیز هرگز اثبات نشد. می گویند که وقتی انقلاب ایران آغاز شد، تقریبا اکثر سیاستمداران بزرگ جهان می دانستند که فاجعه بزرگی ممکن است در ایران رخ دهد، بسیاری از آنان مانند دیوید اوئن در این مورد هشدار دادند، اما سیاست جهانی بر این بود که حکومتی بر سر کار بیاید که نماینده اکثریت انقلابیون است. در عرض یک هفته ارتش عظیم شاه اعلام بی طرفی کرد، فرح پهلوی به شاه گفته بود اگر مردم ما را نمی خواهند بهتر است برویم، انقلابیون قول داده بودند که با کمترین خونریزی انتقال قدرت انجام بگیرد و درگیری های بهمن 1357 به شوخی بیشتر نزدیک است تا به یک انقلاب. محمد رضا پهلوی غربتش را آغاز کرد، بهمن انقلاب روز به روز بزرگتر شد و آخرین انقلاب بزرگ تاریخ مثل لکه ای ننگین بر پیشانی ما خورد.



سه، فرح پهلوی بانویی جوان بود که به گفته خود توسط شاه جوان، که از همسر اول مصری و همسر زیباروی بختیاری اش جدا شده بود، دقیقا در سالهایی که او تازه طعم قدرت را حس کرده بود، به همسری او در آمد. نه آنقدر زیبا بود که حتی بشود با ثریا اسفندیاری مقایسه اش کرد، نه از خانواده ای بزرگ بود که بشود در حوزه روابط فئودالی تعریفش کرد. یک دختربچه دانشجوی هنر در فرانسه بود که مخالف حکومت هم بود و در یکی از اتاق های کوچک پاریس داشت هنر می خواند. فرح پهلوی از خانواده ای عادی و معمولی همسر محمدرضا پهلوی شد تا برایش پسر بیاورد و آورد. اما او گوشه ای ننشست، شاید هر کسی که ایران را دوست داشت، و قدرتی نصیبش می شد، بهترین کاری که می کرد همین بود که فرح پهلوی کرد. او دهها سازمان را برای کودکان، نشر فرهنگ، حمایت از هنرهای سنتی ایران، وارد کردن هنر مدرن در ایران و حمایت از هنرمندان و حتی گروههایی از روشنفکران کرد. خدمات او در کانون پرورش فکری، بنیاد ترجمه و نشر کتاب، جشنواره جهانی فیلم تهران و خیلی حوزه های فرهنگی دیگر، باعث شد که اگرچه استبداد سیاسی با قدرت فراوان در ایران اعمال می شد، اما توسعه فرهنگی نیز در کنار آن صورت پذیرفت. ممکن است بگوئیم که فرح پهلوی مثل ویترینی زیبا برای پوشاندن جنایات محمدرضا پهلوی بود. اما فقط کافی است مقایسه کنیم که قبل و بعد از دوره او چه گذشت تا اندازه بدی ها و خوبی های آنها را دریابیم. به جد معتقدم که مدرنیزه کردن ایران، در عصر پهلوی با ساخت سنتی دموگرافیک و جمعیتی کشور، سازگار نبود. اما مگر چاره ای جز مدرن کردن، برای یک جامعه سنتی وجود دارد؟ و مگر برای حفظ فرهنگ ایرانی بهتر از آنچه فرح پهلوی و گروه همکارانش کردند، می شد کرد؟ مگر در مصر و ترکیه و عراق و پاکستان و سایر کشورهای خاورمیانه چه اتفاقی افتاد که در کشور ما بهتر از آن رخ نداد؟ مگر می شد ما را از سرنوشت تاریخی و جغرافیایی مان جدا کرد و کشور را به سویی دیگر برد؟ گفته می شود که فرح پهلوی باعث شد تا تردید در دل شاه بیمار بیشتر شود و او به جای اعمال خشونت در مقابل داوران نهایی که آمده بودند تا همه چیز را به داوری بگذارند و جامعه ایران را زیر و زبر کنند، کنار کشید و فقط صدای انقلاب را شنید و چمدانش را بست و یهودی سرگردانی شد که وقتی به مرگ دچار شد، هیچ کشوری حاضر نبود جایی محترمانه به او بدهد، حتی همان کشورهایی که از صدقه سر حاتم بخشی های او به نان و نوایی رسیده بودند. فرح پهلوی وقتی دید همه شعار مرگ بر شاه می دهند، دست در دست همسرش، عینک دودی برچشم گذاشت و اشکهایش را نهان کرد و رفت برای همیشه


چهار، رضا پهلوی دوم تازه هجده ساله بود که با انقلاب مواجه شد و هنوز بیست ساله نشده بود که پادشاه کشوری شد که شاهان دو هزار سال قبل را هم از تاریخ محو می کردند و قول می دادند که اگر پادشاهان طاغوتی بروند، جهان آزاد و زیبا خواهد شد. او در فرنگ ماند و زندگی کرد. مثل هر ایرانی تبعیدی ازدواج کرد و فرزند آورد و خانواده ای تشکیل داد. شاید جز چند اشتباه اولیه دوره جوانی اش، که برخی از آنها ناشی از پیران ساده لوح مشاور و یا طمعکاران ثروت او بود، اشتباه بزرگی بر او نمی توان گرفت. به نظر من رضا پهلوی هم جنبش اجتماعی ایرانیان داخل کشور را رصد کرد و فهمید و هم جنبش اصلاحات و جنبش سبز را درک کرد و هر آنچه شایسته بود انجام داد. نه هوس کودتای خونین کرد که از عهده اش برنمی آمد، نه غیرمسوولانه و بی خبر برخورد کرد و نه دچار توهم شد. گفت که همراه دیگر مردم ایران، به جنبش مردم برای آزادی احترام می گذارد.





پنج، امروز علیرضا پهلوی در بوستون آمریکا خودکشی کرد. گفته شد که خودکشی وی با استفاده از اسلحه صورت گرفت. من بطور طبیعی برای کسانی که مرگ را انتخاب می کنند، احترام بیشتری می گذارم. حتما شخصیت بزرگی دارند که توانایی انتخاب مرگ را دارند. به گفته کسانی که او را می شناختند، مردی بسیار عاقل و فرزانه بود. در بهترین دانشگاههای آمریکا تحصیل کرد و اهل فلسفه و ادبیات و ایرانشناسی بود. نه سال قبل از او " لیلا پهلوی" کوچکترین دختر محمدرضا پهلوی که زبان و فلسفه خوانده بود و اهل شعر و ادب و هنر بود، با خوردن 270 قرص خواب آور در لندن خودکشی کرده بود. مرگ علیرضا پهلوی برای من واقعه ای دردناک است. آنقدر نمی شناختمش که بتوانم قضاوتی درست درباره اش داشته باشم، اما آنقدر می دانم که وقتی کسی به جای انتظار کشیدن برای مرگ، به استقبال آن می رود، به او احترامی عمیق باید گذاشت. بخصوص وقتی که بدانم انسانی فرهیخته بود و سرنوشت خود را به اختیار خود برگزید. می دانم که شب تلخی بر بانوی محترمی که روزگاری ملکه ایران بود، می گذرد. این واقعه را به او تسلیت می گویم، و به تمام آنان که ایران را نه در تقویم روزانه، بلکه در سرنوشت تاریخی آن دنبال می کنند.




ابراهیم نبوی، بروکسل، 14 دی 1389


3 Jan 2011

حکایتی از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند
خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم